تبليغاتX
کتــــــــــــــاب عـــــشق

کتــــــــــــــاب عـــــشق

انسانیت هم آرزوست
شعر زیبا حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

" حمید مصدق خرداد 1343"
 

6q8h4sp.jpg

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

uocf8xyssd80uzf6p7ji.jpg
من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت9:59توسط حمید |

حالمان بد نيست کم غم می خوريم                 کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

 آب می خواهم، سرابم می دهند                   عشق می ورزم عذابم می دهند

خنجری بر قلب بیمارم زدند                             بی گناهی بودم و دارم زدند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب                      از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                  از غم نامردمی پشتم شکست

 سنگ را بستند و سگ آزاد شد                     يک شبه بيداد آمد داد شد

 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام                  تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

 عشق اگر اينست مرتد می شوم                خوب اگر اينست من بد می شوم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم                 هر چه در دل داشتم رو می کنم

بت پرستم،بت پرستی کار ماست                 چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 درد می بارد چو لب تر می کنم                    طالعم شوم است باور می کنم

 من که با دريا تلاطم کرده ام                        راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

 قفل غم بر درب سلولم مزن!                        من خودم خوشباورم گولم مزن!

 من نمی گويم که خاموشم مکن                   من نمی گويم فراموشم مکن

 من نمي گويم که با من يار باش                    من نمی گويم مرا غم خوار باش

 من نمی گويم،دگر گفتن بس است                گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

 روزگارت باد شيرين! شاد باش                     دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

 آه! در شهر شما ياری نبود                          قصه هايم را خريداری نبود!!!

 وای! رسم شهرتان بيداد بود                       شهرتان از خون ما آباد بود

 از درو ديوارتان خون می چکد                     خون من،فرهاد،مجنون می چکد

 خسته ام از قصه های شوم تان                خسته از همدردی مسموم تان

 اينهمه خنجر دل کس خون نشد                اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

 آسمان خالی شد از فريادتان                     بيستون در حسرت فرهادتان

 کوه کندن گر نباشد پيشه ام                      بويی از فرهاد دارد تيشه ام

 عشق از من دورو پايم لنگ بود                  قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود                   تيشه گر افتاد دستم بسته بود

 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!                  فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه                   هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

 هيچ کس اشکی برای ما نريخت                هر که با ما بود از ما می گريخت 

چند روزی هست حالم ديدنیست                حال من از اين و آن پرسيدنيست 

 گاه بر روی زمين زل می زنم                     گاه بر حافظ تفاءل می زنم

 حافظ ديوانه فالم را گرفت                        يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياری داشتيم خود             خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت19:29توسط حمید |

كنار هر قطرۀ اشكم، هزار خاطره دفنه

 

اينقدر خاطره داريم، كه گويي قدر يك قرنه

 

گلو مي سوزه از عشقت ,عشقي كه مثه زهره

 

ولي بي عشق تو هر دم خنده با لبهاي من قهره

 

درسته با مني اما، به اين بودن نيازارم

 

تو كه حتي با چشماتم، نميگي آآآآآه دوست دارم

 

اگه گفتي دوست دارم، فقط بازيه لبهات بود

 

وگر نه رنگ خود خواهي، نشسته توي چشمات بود

 

هر چي عشقه توي دنيا، من مي خواستم مال ماشه

 

اما تو هيچ وقت نذاشتي بين مون غصه نباشه

 

فكر مي كردم با يك بوسه، با تو هم خونه مي مونم

 

نمي دونستم نميشه، آخه بي تو نمي تونم

 

گِله ميكنم من ازتو، ازتو كه اين همه بي رحمي

 

هزار بار مردم از عشقت، تو كه هيچ وقت نمي فهمي 

 

چشام هم زاده اشك و خون، دلم همسايه ي آهه

 

زمونه گرگ و عشق تو، شبيه مكر روباهه

 

شدم چوپانه ساده لوح، كناره گله ي احساس

 

چه رسمي داره اين گله، سر چنگال گرگ دعواس

 

تو اينقدر خواستني هستي، كه اين گله نمي فهمه

 

اگه لبخند به لب داري، دلت از سنگ و بي رحمه

 

ببخش خوبم اگه اين عشق، حيله ي تو رو روكرد

 

نفرين به دل ساده، كه به چنگال تو خو كرد

 

**********************************************

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت17:20توسط حمید |

براي همسفر شدن

 

يارو دلش يه يار تازه تر مي خواد

 

ما رو فراموش كرده و نگاه تازه تر مي خواد

 

بس كه هوس بازه و من دوسش دارم

 

خوب ميدونه،خوب ميدونه

 

 بس كه دلم دنبالشه خوب ميدوه،   خوب ميمونه

 

خوب ميدونه ،خوب ميونه چشماي اون تو ياد من

 

طعم لباش ،بوسه‌ي من رو‌گونه‌هاش...

 

عشق و نگير از دل من

 

با من بمون تا آخرم

 

تا وقتي كه‌چشاي من منو‌تو رو‌ ، ما ببينه.......

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت21:22توسط حمید |

بی تو طوفان زدۀ دشت جنونم

صید افتاده به خونم

تو چه سان میگذری؟! غافل از اندوه درونم

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی.

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی!

نگه ت هیچ نیوفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم، دگر از پای نشستم

گویا زلزله آمد، گویا خانه فرو ریخت سر من.

بی تو من در همۀ شهر غریبم.

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی.

تو همه بود و نبودی، تو همه شعر و سرودی.

چه گریزی ز بر من؟! که ز کویت نگریزم.

گر بمیرم ز غم دل، با تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی نتوانم، نتوانم.

بی تو من زنده نمانم

 

سال نو مبارک

+نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت0:12توسط حمید |
سلام سلام

چیه اینجوری نگاه میکنید

آخه مگه میشه یه نفر برگرده بعدش من نیام؟

بعد از ۱ سال و ۱ ماه و ۱۲ روز برگشتم

عجب استقبال گرمی

آرزومند آرزوهایتان حمید

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت11:11توسط حمید |
خدا حافظ همین حالا
دیگه کتاب عشق رو برای همیشه میبندم نمیخوام دیگه غمگین بنویسم از همهْ شما که تو این مدت اومدین و یادگاری نوشتین بی نهایت سپاسگذارم.

نمیرم برای همیشه چون یه وبلاگ مشترک ساختم اگه خواستید بیاید اونجا به من سر بزنید سعی میکنم پرسودتر از اینجا باشه٬پس خداحافظ کتاب عشق.....بنویس از سر خط

آرزومند آزوهایتان حمید محمدزاده ۱/۷/۱۳۸۵

پایان

+نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت0:50توسط حمید |

هرچی آرزوی خوبه مال تو

هرچی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبهای بی قراری مال

من منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه؟

اول دو راهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو، آسمون خونه نشین بود

دلت رو شکسته بودن، همهً قصه همین بود

میتونستم با تو باشم مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم بی تو مثل تو تنهای تنها

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت18:36توسط حمید |

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود

آخره روزهای خوبمون که گریه زاری بود

روزهای بد میرن و روزهای بدتر میان

از دل غم زدهً من نمیدونم چی میخوان

روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم

توی بدبیاری ها راهی زندان شدم

خلاصه ای روزگار خنجرت رو به ما زدی

ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی

حالا اشک خون به چشم اینو واست میخونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت20:34توسط حمید |

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه

نوشتم این زمستون بی تو بهار نمیشه

خالیه جات هنوزم روی نیمکت تو ایون

وقتی می شستی با من لحظه ها زیر بارون

صدای پای بارون رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودون

آی که چه آروم آروم از تو برام میخونه

بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه

هر شب تو آسمونها دنبال تو میگردم

دنبال یک ستارم اما پیداش نکردم

سر گردون لایه لایه ابرهای پاره پاره

صدای پای بارون رو سنگفرش خیابون

صدای چیک چیک آب تو کوچه و تو ناودون

آی که چه آروم آروم از تو برام میخونه

بی تو دلم میگیره تو این سکوت خونه

چشمک بزن ستاره ام منتظره اشاره ام

خوب دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود ما هم بریم تا بعد از امتحانات

آرزومند آرزوهایتان حمید

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت18:11توسط حمید |